28 هفتگی 25/10/91
سلام جوجوی مامان. نمی دونم چرا امروز دلم گرفته دلم یه حالیه کار و بار اینجا تو دفتر خسته م کرده.از صبح تا ظهر می یام هم خودم رو خسته میکنم هم تو را .باز عصر همینطور.واسه چی ؟هیچی؟ می خوام بعد از عید برم کارخونه پیش بابایی ت با هم کار کنیم آقای یزدی خودش ازم خواست و بهم قول داد که یه کار خوب بهم بده. اما نرفته اونجا تو شدی دل مشغولیه من که چیکارت کنم و پیش کی بذارمت.اگه بخوام برم ساعت کاریم 5/7 صبحه تا 5/3 عصر.الهی مامان تصدقت بشه اونوقت چیکارت کنم کاش مادر جونت حاضر بشه که ازت مراقبت کنه .می دونم که خیلی دوست داره ولی نمی دونم ......زندگی سخته عروسکم خیلی سخت .بابایی دست تنهایی نمی تونه از پس مخارج بر بیاد باید هم پ...
نویسنده :
مسافر
11:39







